سفارش تبلیغ
صبا

● رایحه ●

آدم , ملا , طلبه , • نظر

 حاج شیخ عبدالکریم حائری (ره) را در حرم امام حسین(علیه السلام) دیدند که گریه می کند و به امام می گوید: آقا جان من مجتهد شده ام، ولی می خواهم آدم بشوم

گفتند: ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل.

 حاج شیخ عبدالکریم حائری (ره) فرمودند: ملا شدن چه مشکل آدم شدن محال است. این به خاطر این است که ما در فکر آدم شدن نیستیم. دعا کنید آدم شویم و بمیریم. برسیم و بمیریم. دعا کنیم بارِمان را به مقصد برسانیم و بمیریم.
شخصی وارد روستایی شد، دید همه قبرها جلوی درِ خانه هاست و سِن مرده ها کم است؛ یکی شش ماه، یکی یک سال، یکی سه سال، یکی ده روز. از شخصی پرسید: جریان چیست؟ در جواب گفت: ما اینجا مرده ها را جلوی خانه دفن می کنیم که هر روز وقتی از خانه بیرون می آییم، به یاد مرگ و آخرت بیفتیم و از خدا بترسیم و در روز، حواسمان جمع باشد و کارهایمان را میزان کنیم و این که می بینی عمرها کم است، علتش این است که ما عمر را از روزی حساب می کنیم که شخص بیدار شود و خودش را بشناسد (و دست از گناه و معصیت بکشد).
 اگر این طور باشد، عقیده من این است که ما غالباً سقط جنین شده ایم و اصلا عمری نداریم. دعا کنید بیدار شویم و بفهمیم و بمیریم، و بفهمیم از کجا آمده ایم و در کجا هستیم و به کجا خواهیم رفت. حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: «رَحِمَ اللّهُ اِمْرَاً عَلِمَ مِن أینَ وَفی أینَ وَ إلی أینَ»
 گاهی وضو بگیر و رو به قبله بنشین و تسبیح را بردار و صد بار بگو: «من کی هستم».
حضرت امیر مؤمنان علی(علیه السلام) فرمودند: تعجب می کنم از کسی که به دنبال گمشده خویش می گردد، ولی به دنبال خودش نمی گردد.
ما خودمان را گم کرده ایم. تا به حال گشته ای خودت را پیدا کنی؟
 تو شاه جواهر ناسوتی خورشید مظاهر لاهوتی
صد ملک زبهر تو چشم براه ای یوسف مصری به درآی ازچا
 تا والی مصر وجود شوی سلطان سریر شهود شوی
در روز الست بلی گفتی امروز به بستر لا خفتی
 نه اشک روان نه رخ زردی  الله الله تو چه بی دردی
یکدم به خود آی و ببین چه کسی به چه بسته دلی به که همنفسی





صد شکر که عمری ز تو گفتیم و شنیدیم
هر سو نگریدیم گل روی تو دیدیم
هر جا که نشستیم به بام تو نشستیم
هر سو که پریدیم به بام تو پریدیم
عطر تو پراکنده شد از هر نفس ما
هر گه به سر زلف سخن شانه کشیدیم
ز آن روز که گشتیم ز مادر متولد
از ماذنه‌ها روز و شب اسم تو شنیدیم
مرگی که به پای تو بود زندگی ماست
ماییم که در موج عزا عید سعیدیم
تا بودن ما نام محمد به لب ماست
روزی که نبودیم به احمد گرویدیم
آب و گل ما را که سرشتند ز آغاز
آغوش گشودیم وصالش طلبیدیم
ز آن باده که در سوره‌ی زیبای محمد
اوصاف ورا گفته خداوند چشیدیم
آن باده که از ساغر فیض ازلی بود
سرچشمه‌ی آن کوثر و ساقیش علی بود
روزی که عدم بود و عدم بود و عدم بود
نه ارض و سما بود نه لوح و نه قلم بود
تسبیح خدا در نفس پاک محمد
لب‌های علی هم سخن ذات قدم بود
روزی که گل آدم خاکی بسرشتند
آدم به تولای علی صاحب دم بود
از خاک قدم‌های علی کعبه بنا شد
او را نتوان گفت که نوزاد حرم بود
روزی که کرم بود دُری در صدف غیب
والله علی قبله‌ی ارباب کرم بود
بر قلب علی علم خدا از دل احمد
چون سیل خروشنده روان در دل یم بود
در بین رسولان که به عالم علم استند
نام نبی و نام علی هر دو علم بود
در جوف نبی دید نبی حمد خداوند
با نعت وی و مدح علی ذکر صنم بود
بالله تجلای نبی مطلع الانوار
والله تولای علی فوق نعم بود
خلقت چو خدا خالق بخشنده ندارد
خالق چو نبی و چو علی بنده ندارد


 


نظر
گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی کو رفیق راز داری !کو دل پرطاقتی؟
شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت شرح حالم رااگر نشنیده باشی راحتی
تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شدغنچهای در باد پرپر شد ولی کو غیرتی؟
گریه می کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی
روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت کاش بر آینه بنشیندغبار حسرتی
بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی
من کجا و جرات بوسیدن لب های تو آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی (فاضل نظری)
نظر

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از
دغدغة دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در
آن لحظات  شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات
بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی...
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به
نظاره نشسته بودم
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟ ادامه مطلب...

نظر
  • این بارگاه قدس که از عرش برتر است والا تبار خواهر سلطان دین رضا جنّات عدن اگر طلبى زین حرم در آى آیینه هاى بقعه آیین طراز او اینجا نماز را به خشوع و ادب گزار آدم به امر تو ز نهانخانه عدم اى خالقى که وصف جلال و جمال تو عقل نخست و صادر اول که نام وى با اشک چشم، ابر کرم بر سر یتیم خونى که داد سرور آزادگان «حسین» مسموم ز هر کین که جگر پاره هاى او خونى که دامن شفق از انعکاس آن  در منتهاى اوج بلاغت صحیفه اش عطر نبى رسد به مشام از کلام او اى واى من که عارض گلگون او به زهر شاهى که صدر مسند ارشاد، گاه بحث ابن الرّضا چو «عیسى» و «یحیى» به کودکى عمرى به جرم عصمت و تقوى و زهد و علم نوح زمان و قطب جهان کز حریم غیب کاین در به روى خلق دو عالم گشوده دار توفیق گفت و طبع «ریاضى» چو گل شکفت آرامگاه دختر موسى بن جعفر است فخر زنان عالم و خاتون محشر است کاین آستان عرش نشان، هشتمین در است روشنگر تشعشع خورشید خاور است کاین فرش زیر پاى تو، جبریل را پر است تا سر سراى منزل هستى مسافر است از عقل و فهم و وهم و گمان جمله برتر است زیب اذان و زیور محراب و منبر است با ابر تیغ، صاعقه یى بر ستمگر است مرهون حسن تربیت و شیر مادر است در طشت از شماره فزون تر ز اختر است همرنگ داغ در جگر لاله مضمر است گویى «زبور» دیگر و «داود» دیگر است عطرى که رشک مشک و عبیراست و عنبر است همچون شعار آل على، سبز منظر است عقل مجسّم آمد و علم مصوّر است قطب و امام و مرشد و مولا و مهتر است در حلقه محاصره چند لشکر است خلق خداى را به خداوند رهبر است تا خاک ما به آب ولایش مخمّر است آنجا که آفتاب هم از ذَرّه کمتر است سالى که کار آینه کارى، میسّر است

  • پاکیزه گوهر صدف عصمت بتول عزّت نگر که حرمت طوف حریم او هر سر بر آستان ملک پاسبان او در زیر پاى زائر این بارگاه قدس بس ساطع است نور نماز و دعاى خلق جز آن که سر ز عجز بساییم روى خاک یا رب به حق قافله سالار انبیإ یارب به حق سیّد و سالار اولیا یارب به حق «فاطمه» آن کوثرى که او یارب به «مجتبى» که شباب بهشت را یارب به خون شاه شهیدان کربلا یارب به حقّ سید سجّاد آن امام یارب به علم حضرت باقر که گاه موج یارب به صدق حضرت «صادق» که تا ابد یارب به حلم حضرت سلطان دین «رضا» یارب به حق جود امام نهم «جواد» یارب به حرمت «حسن» عسکرى که او یارب به حق قائم بر حق امام عصر یارب به حقّ عصمت «معصومه» کز شرف خورشید شعله اى ز شعاع رواق او سال هزار و سیصد و هشتاد و نه بود یعنى که نور دیده زهراى اطهر است با حرمت طواف امامان برابر است ساییده شد بهشت برینش مقرّر است گیسوى حور و یال ملک، مفرش در است با ساق عرش ساحت گیتى منوّر است از ما به پیشگاه خدایى چه در خور است آن صدر کائنات که آخر پیمبر است کز وجه او تجلّى اللّه اکبر است اُمُّ الائمه عصمت کبراى داور است در باغ خلد، سید و سالار و سرور است کآزرده حنجر از دم خونین خنجر است کز اُم و اَب تقارن سعد به اکبر است دریاى بى کران پر از دُرّ و گوهر است چون آفتاب بر سر دین سایه گستر است آن کز شرف، مدام نگهبان کشور است کز عشق، همچو مهر فلک، ذرّه پرور است نقش نگین حلقه چندین مُعَسْکر است کانگشت او به گردش افلاک محور است او را پدر امام و امامى برادر است تا نور او در آینه ها زیب و زیور است سالى که کار آینه کارى، میسّر است سالى که کار آینه کارى، میسّر است